بیان / شرح مسئله
مفاهیمی مانند «حکمرانی» و انواع آن همچون «حکمرانی خوب» مفاهیمی هستند که در بستر تولد خود معنادار بوده و اکنون در ایران به نقل محافل علمی مبدل شدهاند. بهره بردن از این مفاهیم شاید گاهی از سر تفنن و یا از سر تقلید باشد؛ اما ناگزیر باید به این مفاهیم با دقت بیشتری پرداخت و نسبت انسان ایرانی- اسلامی و یا جمهوری اسلامی را با آن مفاهیم روشن کرد. این مفاهیم را میتوان عجولانه از سپهر معرفتی خود جدا کرد و درنهایت با امثال این گفته که «این مفهوم همان مردمسالاری دینی است» مسئله را منحل کرد. این گزارش درصدد است به برخی وجوه مهم مفهوم حکمرانی نزدیک شود و درک درستی از آنها بیابد و نسبت نظام اسلامی ایران را با آن وجوه تاحد امکان روشن کند.
برای مواجهه نیاز به یک چارچوب مفهومی است که از منظر آن بتوان به درک درستی از حکمرانی در معنای جدید رسید. برای این منظور حکمرانی باید در معنای عامی تعریف شود که انواعی داشته باشد تا وجه تمایز معنای جدید از حکمرانی با معانی پیشین آن روشن شود. با روشن شدن معنای جدید حکمرانی میتوان نسبت نظام جمهوری اسلامی را با این معنا توضیح داد. نظام جمهوری اسلامی مبتنیبر عقلانیت الهی و دینی بنا شده که لزوماً با معنای جدید از حکمرانی هماهنگی ندارد. بنابراین لازم است با این معنای جدید از حکمرانی تعیین نسبت کند.
وجوه اساسی حکمرانی در معنای جدید در نسبت با نظام جمهوری اسلامی چالشها و فرصتهایی برای آن ایجاد میکند. برای پاسخ به این پرسش ناگزیر از تحلیل مفهوم حکمرانی بهمثابه یک مفهوم نوپدید هستیم که با کاوش در اندیشه پشتیبان این مفهوم، نسبت آن را با برخی از وجوه مسئلگی ما روشن کند. بهدلیل وسعت وجوه حکومت، این گزارش نسبت حکمرانی را تنها با اقتدار، دمکراسی، امنیت و مشروعیت بهعنوان چهار وجه مهمی که بیشترین تماس را با نظام سیاسی کنونی ایران دارد روشن خواهد کرد تا با حدی از خودآگاهی بتوان از این مفهوم در عرصه حیات سیاسی- اجتماعی بهره جست.
در مواجهه با برخی امور در زندگی، احساس میکنیم با پدیدهای جدید مواجه شدهایم که سابقهای نداشته است. این عدم احساس نه لزوماً بهمعنای عدم وجود، بلکه میتواند بهدلیل عدم التفات به پدیده باشد. التفات به یک پدیده نیز زمانی رخ میدهد که در عرصه عمل دچار اختلال شویم و کار پیش نرود و دچار آشفتگی شویم. این امر درباره پدیدههای اجتماعی نیز صادق است. اندیشمندان اجتماعی در مواجهه با پدیده سعی میکنند آن را که چون امری غریب و توخالی میکند با تولید ادبیات، پر و قابل فهم کنند. بنابراین وقتی از یک مفهوم اجتماعی سخن به میان میآید و آن مفهوم معنادار است قاعدتاً با ادبیاتی در همان بستر متولد شده پر خواهد شد.
تا زمانی که در درک مفاهیم با چالشی روبهرو نیستیم در یک وضعیت عادی قرار داریم. وضعیتی که همه چیز در جای خود استقرار یافته است. مشکل زمانی بهوجود میآید که برخی از مفاهیم تلاش میکنند از بستر و جهانی دیگر به فهم مشترک و عمومی جهان ما راه یابند. این امر مستلزم آن است که مفهوم پیشین در یک وضعیت متزلزل و تردیدآمیز قرار گرفته باشد؛ وضعیتی که یا بهلحاظ ذهنی و یا بهلحاظ عینی کارایی خود را از دست داده باشد. این وضعیت یک وضعیت پروبلماتیک است؛ وضعیتی که گسستی را نشان میدهد؛ گسست میان جهان عینی و جهان ذهنی؛ گسست میان آنچه میبینیم و آنچه میگوییم. وضعیتی که به ما هشدار میدهد وضعیت عینی در حال تغییر است و زبانی برای گفتگو پیرامون آن تأسیس نکردهایم. احتمالاً مفاهیم دیگر قرار است وضعیت نابسامان ما را در واقعیت بسامان کنند.
مفاهیمی چون «حکمرانی» و انواع آن همچون «حکمرانی خوب» نیز مفاهیمی هستند که در بستر تولد خود معنادار هستند و اکنون در ایران به نقل محافل علمی مبدل شدهاند. بهره بردن از این مفاهیم شاید گاهی از سر تفنن و یا از سر تقلید باشد؛ اما ناگزیر باید به این مفاهیم با دقت بیشتری پرداخت و نسبت انسان ایرانی-اسلامی و یا جمهوری اسلامی را با آن مفاهیم روشن کرد. مفاهیمی که در بستری دیگر معنادار است، لزوماً برای ما معنادار نیست.
در بهره بردن از مفاهیمی که در بستر تاریخی دیگری متولد شدهاند، نباید شتابزده عمل کرد، بلکه باید به این انسان تاریخی فرصت داد تا به این مفاهیم بیشتر بیندیشد، زوایای آن را بکاود، پیامدهای قابل پیشبینی آن را بشناسد و خود را برای آنها آماده کند؛ تعویق. وظیفه نهاد علم این است که پدیدههای مبهم را به اموری قابل فهم تبدیل کند، اما از احساس مسئله تا تعریف مسئله خلأیی وجود دارد که فرصتی برای بازشناسی درست پدیده و تعریف آن را فراهم میآورد، اما تعویق زمانی اهمیت مییابد که نظام سیاسی برای کنش امکانهایی پیشرو دارد که نمیتواند بیش از آن به چیزی بیندیشد. در اینجا لازم است نظام سیاسی مسئله را به تعویق بیاندازد. این تعویق سبب «گسترش افق دید ما و سلطه فکری هرچه بیشتر بر جهان است» [1].
تعویق، اما زمانی ایجاد میشود که حیرانی و تزلزل میان ارزشها و حقایق ناب و واقعیت شکلیافته ایجاد شود. نتیجه تعویق، تعلیق میان این دو ساحت ناشی از ارزشها و حقایق ناب و ضرورتهای غالب و قالبیافته است که نیاز به تعویق را ایجاد میکند. بهنظر میرسد تعویق یک ضرورت است اگر بخواهیم که در ضرورتهای غالب گرفتار نشویم.
تعویق به ما کمک میکند نه ضرورتهای واقعیت ساختیافته را پذیرفت که مدام توسط نیروهایی در حال بازتولید شدن هستند و نه در زندان واقعیتهای به تاریخ پیوسته گرفتار شد و در سلب خانه کرد. به تعویق انداختن مسئله بغرنج برای کشف و ادراک امکانهایی است که شاید از امکانهای اکنون و اینجا فراتر رود. ضرورتها ما را به پیش میکشند و جای تأمل برای ما نمیگذارند؛ اما در مسائلی میتوان کاملاً خودآگاهانه مسائل را به تعویق انداخت نه به تعویق انداختن منفعلانه، بلکه تعویق انداختنی متأملانه که به زوایا و شکلگیری مسئله پرداخت.
حکمرانی نیز ازجمله همان مسائل و مفاهیم است. مفهومی که میتوان آن را عجولانه از سپهر معرفتی خود جدا کرد و درنهایت با امثال این بیان که این مفهوم همان مردمسالاری دینی است مسئله را منحل کرد و درنهایت تبخترآمیز گفت که تاکنون «آنچه خود داشتیم زِ بیگانه تمنا میکردیم» فقط مشکل این بود که آنچه داشتیم را نتوانستیم به عرصه بیاوریم! اگر این موضوع عمیقتر بررسی شود، دریافته میشود که مفهوم حکمرانی بیهویت نیست و در بستر یک تاریخ ساخته شده است. عدم توجه به ریشهها و ریزومها و سرگرم شدن به میوهها سبب میشود درک ناکافی از مفهوم و درنهایت اگر این درکهای ناقص مشکلی ایجاد نکند بیاثر باشد و جزء اتلاف عمر ثمری نداشته باشد. تجربه مواجهه با چنین مفاهیمی در ادبیات دانشی ایران کم نیست.
در اینجا تلاش نمیشود این مفهوم نو، بازسازی و یا بازتعریف و حتی مورد نقد واقع شود، بلکه آنچه باید از این متن باید انتظار داشته باشیم تنها بررسی برخی از جنبههای این مفهوم است. قاعدتاً جنبهها و وجوهی از این مفهوم دارای اهمیت است که نسبتی با ما داشته باشد. دیگر وجوه این مفهوم شاید قابل بررسی عمیق هم باشد، اما بهدلیل نسبت ضعیفی که با ما دارد مورد توجه نیست. وقتی این مفهوم با وجوهی که با ما نسبت دارد بررسی شود، این امکان را به ما میدهد که بتوانیم درباره این مفهوم به قضاوت منصفانهای برسیم و دچار ارزیابیهای شتابزده نشویم. این مواجهه فعالانه و متأملانه با مفاهیم سبب میشود در بهره بردن از ادبیات نظری آن دقت شود و حداقل از پیامدهای آن آگاه بود.
این پژوهش درصدد است به برخی وجوه مهم مفهوم حکمرانی نزدیک شود و درک درستی از آنها بیابد و نسبت نظام اسلامی ایران را با آن وجوه تا حدامکان روشن کند. سؤال اصلی این پژوهش چنین است: وجوه اساسی حکمرانی در نسبت با نظام جمهوری اسلامی چه چالشها و فرصتهایی برای نظام جمهوری اسلامی ایجاد میکند؟ برای پاسخ به این پرسش ناگزیر از تحلیل مفهوم حکمرانی بهمثابه یک مفهوم نوپدید هستیم که با کاوش در اندیشه پشتیبان این مفهوم، نسبت آن را با برخی از وجوه مسئلگی ما روشن کند. بهدلیل وسعت وجوه حکومت، این پژوهش نسبت حکمرانی را تنها با اقتدار، دمکراسی، امنیت و مشروعیت بهعنوان چهار وجه مهمی که بیشترین تماس را با نظام سیاسی کنونی ایران دارد روشن خواهد کرد تا با حدی از خودآگاهی بتوان از این مفهوم در عرصه حیات سیاسی- اجتماعی بهره جست.
این پژوهش به روش تحلیل اسنادی و دلالتپژوهی انجام پذیرفته است. با بررسی ادبیات موجود درباره مفهوم و تحلیل آن سعی شده است تا درک درستی از مفهوم ارائه و سپس لوازم و دلالتهای این مفهوم در نسبت با ما استخراج و بیان شود. کشف لوازم و دلالتها تنها بر پایه تحلیل عقلایی در بافت ایران اسلامی است و سعی شده که تا حدامکان دقت لازم در استخراج دلالتها انجام و از لوازم بعید اجتناب شود.
درباره موضوع حکمرانی کتابهای زیادی نگاشته شده است که غالباً مسئله اصلی آنها توسعه اقتصادی است. کتابهایی مانند «حکمرانی بد و فساد»، «حکمرانی خوب و توسعه»، «در تکاپوی حکمرانی خوب»، اما کتاب و مقاله در زبان فارسی وجود ندارد که ماهیت حکمرانی را به موضوع پژوهش تبدیل کرده باشد و به نظرورزی درباره ماهیت و مبانی حکمرانی در معنای جدید آن و نسبت ما با مبانی آن پرداخته باشد.
بیشتر آثار منتشر شده، حکمرانی در معنای جدید را بهعنوان شیوهای مطلوب از حکمرانی که ما باید با سرعت به دنبال آن برویم انگاشتهاند؛ چیزی که در این پژوهش تلاش شده در مقابل آن مقاومت شود. بخش زیادی از کتب نگاشته شده در زمینه حکمرانی به «حکمرانی خوب» و «حکمرانی شایسته» پرداختهاند و مملو از توصیههایی هستند که قرار است راه توسعه را برای ما نزدیک کند.
دستهای دیگر از کتب به حکمرانی در موضوعات مختلف پرداختهاند و کاملاً بخشی به حکمرانی نظر افکندهاند؛ مانند کتبی که در موضوعات «حکمرانی فناوری»، «حکمرانی هوش مصنوعی»، «حکمرانی دیجیتال»، «حکمرانی آب» و ... نوشته شده است.
برخی از کتب در موضوع حکمرانی به ایدهپردازی در حکمرانی پرداختهاند؛ مانند کتبی که با عناوینی چون «حکمرانی علوی»، «حکمرانی متعالی» نگاشته شدهاند. البته گروه بنیادین حکومتی مرکز پژوهش های مجلس در ادوار خود، تلاشهای علمیای در این حوزه داشته که در قالب گزارشهای چون «مفهوم عقلانیت در سیر اندیشه بشر» و «ایده سیاست مفاهمه ای در فن حکمرانی» منتشر شده است.
با وجود این هنوز جای کتبی که به نظرورزی انتقادانه در حکمرانی جدید و عقلانیت مساوق آن بپردازد خالی است و از این منظر احساس خلأ وجود دارد. نظرورزی انتقادی در حکمرانی جدید و نسبتسنجی آن با جمهوری اسلامی گامی است که این گزارش تلاش دارد آن را به سرانجام برساند.
حکمرانی بهمثابه یک منظر دانشی نوپدید یا یک پارادایم نظری ذیل دانش مدیریت دولتی قابل بحث و مناقشه است. بااینحال اگر نخواهیم سنگ بزرگی را برداریم –یعنی اثبات مستقل بودن دانش حکمرانی- به این قرائت اکتفا میکنیم که حکمرانی یک مکتب جدید است که نسبتی وثیق با دانش مدیریت دولتی دارد. دانش مدیریت دولتی، دانشی است که مسئله اساسی آن اداره است. مدیریت دولتی سنتی معتقد است که اداره وقتی بهدرستی انجام میشود که از سیاست جدا شود. اداره دانشی است که برخلاف سیاست که عرصه منازعات است قواعدی دارد که اگر بهدرستی رعایت شود، میتواند کارایی را تضمین کند. هیوز اما در کتابش به این ایده ویلسون نقدهای جدی وارد میکند؛ نقدهایی چون مشکل دوگانه متخصص-سیاستمدار، مشکل دوگانه بوروکراسی- دمکراسی، مشکل عدم توجه به انتخاب عمومی [2]. در مقابل مدیریت دولتی سنتی، هیوز مکتب مدیریت دولتی نوین را طرح میکند. این ایده به جای تمرکز بر فرایند اداره بر مدیریت در اداره تأکید میکند. تمرکز از فرایندی که امور را سامان میدهد بر شخصی قرار میگیرد که قرار است بهترین نتیجه را بهدست آورد؛ بهرهوری بالاتر.
هیوز، مورد انتقاد دنهارت مؤسس مکتب خدمات عمومی نوین قرار میگیرد. دنهارت در کتابش با همین عنوان، مدیریت دولتی نوین را مورد نقد قرار میدهد. از منظر دنهارت مدیریت دولتی نوین تلاش میکند مدیریت دولتی را بهمثابه یک کار تجاری ببیند. کاری که مدیر مسئول است، همچون یک فعال تجاری عمل کند. بنابراین همانطور که از کتل نقل میکند مدیریت مبتنیبر قانون و قدرت به مدیریت مبتنیبر بازار و رقابت تبدیل میشود. بنابراین از مدیران خواسته میشود که به دنبال راهبری باشند و نه پاروزنی. درحقیقت حرکت مدیریت دولتی نوین به سمت تجاریسازی اداره تا حد امکان است بههمین دلیل تلاش مصرانه باید بر کوچکسازی دولت، خصوصیسازی، تمرکززدایی، مدیریتگرایی و بالابردن بهرهوری باشد. دنهارت معتقد است در استعاره هدایت و پارو زدن این شتابزدگی وجود دارد که شاید فراموش کنیم که اساساً مالک قایق چه کسی است؟ دولت ما هستیم، دولت متعلق به شهروندانش است. بر این اساس، مدیران دولتی مسئول خدمترسانی و توانمندسازی شهروندان در مدیریت سازمانها و اجرای سیاستهای عمومی هستند. بهعبارتدیگر، با پیشرو بودن شهروندان، نباید بر هدایت یا پارو زدن قایق دولتی تأکید کرد، بلکه باید بر ساختن نهادهای عمومی تأکید کرد که نسبت به شهروندان صادق و پاسخگو باشند. دنهارت مکتب جدیدی را پیشنهاد میکند که در آن خدمات عمومی، حکومت دمکراتیک و مشارکت مدنی در اولویت قرار دارد؛ خدمات عمومی نوین[3]. در مکتب جدید تمرکز از فرایند عام اداره و مدیریت راهبردی بر نهادهای عمومی قرار میگیرد. در اینجا امور در یک فرم و قالب عام قرار نمیگیرند و همچنین تصمیمها مبتنیبر یک انتخاب عمومی بازار محور نیست. وجه جمع کردن امور دولتی از فرایند اداری و مدیر برعهده نهادهای عمومی گذارده میشود.
دنهارت مقدمهای برای تغییر رویکرد در مدیریت شد. چالشهای فراگیر که کشورها با آن روبهرو بودند آنها را واداشت که به شکل جدیدی از حکمرانی بیندیشند. در همین راستا تلاش وسیعی توسط محققان صورت گرفت. تلاشهایی چون تلاش دنهارت با عنوان خدمات عمومی جدید، استوکر با عنوان مدیریت ارزش عمومی، بوزمن با عنوان مدیریت عمومی بودن، آزبورن با عنوان حکمرانی عمومی جدید، بویت با عنوان سیاست مدنی جدید. رویکرد همه این افراد با مکتبهای پیشین تفاوت میکند. ایشان بر مفاهیمی مثل شهروند، شهروندی و دمکراسی تأکید میکنند [4]. این تأکیدها به نظریه دمکراتیک مدیریت والدو بازمیگردد. والدو، درست در مقابل ویلسون صفآرایی میکند. اگر ویلسون به دنبال دانش اداره بود و معتقد بود تنها زمانی اداره محقق میشود که از سیاست جدا شود و بهعنوان یک علم بیطرف تنها باید به شیوهای که امور را سامان میدهد و اهداف را محقق میکند، بپردازد. در مقابل او، والدو بر این باور است که ارزش از دانش جدایی ندارد و اداره نیز از سیاست جداییناپذیر است. بهبیاندیگر بوروکراسی و دمکراسی نهتنها از یکدیگر جدایی ندارند، بلکه در جاهایی با یکدیگر تعارض میکنند به همین دلیل باید به شیوهای اندیشید که دمکراسی و بوروکراسی را وحدت بخشد. در اینصورت آنچه اهمیت مییابد ارزشهای دمکراتیک و منافع عمومی است. این امر یعنی دانش اداره، اخلاقی و ایدئولوژیک است. بنابراین دو سناریو پیشروی والدو است یکی اینکه سیاست و اداره را وحدت بخشد و به یک نظام توتالیتر برسد یا اینکه سیاست را به اندازه اداره خرد کند که در اینصورت به آنارشیسم و به بیدولتی خواهد رسید [5].
از ویلسون تا والدو حدود صد سال زمان صرف شد تا اندیشمندان حوزههای مختلف دانشی در برخی از مبانی خود بازاندیشی کنند. این بازاندیشی تا جایی پیش رفت که بالفور و آدامز کتاب «نقاببرداری از شر اداری» را مینویسند و به شر ذاتی امر اداری اذعان میکند و از دو سناریو موجود لیبرالیسم ترس و دمکراسی مشورتی دومی را ناگزیر انتخاب میکند [6]. والدو بههمراه دیگر اندیشمندان این حوزه اداره عمومی را به نقطه جدیدی رساند که در بسیاری امور تغییر اساسی ایجاد کرد. اکنون اینکه این تغییرها مکتب جدیدی را رقم زدهاند یا نه میتواند محل بحث باشد. پیترز و پیر، در عین بیان شباهتها به تفاوتهای اساسی حکمرانی و مدیریت دولتی نوین قائل شده و با برشمردن آنها، حکمرانی را بهعنوان مکتب جدیدی معرفی کرده است [7].
3-2. مفهوم حکمرانی
مفهوم «حکمرانی» در یونان باستان، معادل واژه (kubernân) بوده است که بهمعنای هدایتکننده کشتی یا گاری اشاره داشت، اما افلاطون قبلاً آن را بهصورت استعاری برای اشاره به هدایت انسانها استفاده میکرد. فعل لاتین (Gubernare) هممعنای کلمه یونانی است [8]. در نیمههای قرن چهاردهم نقاشی ایتالیایی به نام لورنزتی نقاشیهایی با نام «حکومت خوب و بد» کشید. او در این نقاشیها تلاش کرده است تضاد میان حکومت خوب و بد را به نمایش گذارد. در یک نقاشی مردم شاد و خوشحال هستند؛ زمینها سرسبز و مردها در حال کار کشاورزی و تجارت و زن در حال شادی، ساختمانها زیبا و بلند و همه چیز منظم و بهقاعده است. نقاشی دیگر، اما در تضاد با این نقاشی زمینهای بایر را نشان میدهد که هیچ کار و کوششی در آن انجام نمیشود و پادشاهی که مملو از رذیلتهای انسانی اعم از بخل، خیانت و ظلم است. آنچه در این دو نقاشی اهمیت دارد نسبت دادن مستقیم رفاه، شادی و زندگی خوب به حاکم است؛ حاکم مسئول زندگی مردم است؛ حتی کوچکترین مسائل زندگی.
پیش از دهه هشتاد میلادی دو مفهوم حکومت کردن (Government) و حکمرانی کردن (Governance) به یک معنا استفاده میشد؛ اما بعد از دهه هشتاد این مفهوم در معنایی جدید مورد استفاده قرار گرفت؛ اما بااینکه این مفهوم بسیار مورد استفاده قرار میگرفت، مفهومی مبهم با تفسیرهای متعدد بود. در معنای جدید و البته بسیار عام حکمرانی کردن بهمعنای «کنش و یا رفتار حکومتی؛ اداره یا کارکرد حکومتی» مورد استفاده بود. بر این اساس سه معنا از حکمرانی قابل احصا است:
این سه تعریف مربوط به سه حوزه دانشی است: مدیریت دولتی و سیاست عمومی، روابط بینالملل و دانش سیاست تطبیقی [9]. بنابراین حکمرانی میتواند با سه حوزه درگیر شود و این امر بستگی به تعریفی دارد که از حکمرانی میکنیم.
رادز، بهصراحت حکمرانی را دارای 6 معنا معرفی میکند و از این میان همه را نادقیق میداند بهجز شبکههای خودسازماندهنده بینسازمانی. زیرا این شبکهها، مکمل بازارها و سلسلهمراتب بهعنوان ساختارهای حاکم برای تخصیص مقتدرانه منابع، اعمال کنترل و هماهنگی هستند. درنهایت نتیجه این میشود که این شبکهها با اعتماد و تعدیل متقابل، اصلاحات مدیریتی را که ریشه در رقابت دارند تضعیف میکنند و چالشی برای حاکمیتپذیری هستند. زیرا خودمختار میشوند و در برابر هدایت مرکزی مقاومت میکنند [10].
روزناو، بیشتر به تغییرات جهانی توجه دارد. از نظر او پیشبینی چشمانداز حکمرانی جهانی در دهههای آینده، تشخیص «تنشهای قدرتمند، تضادهای عمیق و پارادوکسهای گیجکننده» است؛ همچنین جستجوی «نظم در بینظمی، انسجام در تضاد، و تداوم در تغییر» است و نیز مقابله با فرایندهایی است که هم رشد و هم زوال را میپوشاند. این امر در اقتدارهای نامتعین، مرزهای در نوسان و سیستمهای حاکمیتی است که در حال ظهور هستند. میتوان الگوهای حکمرانیای را تشخیص داد که احتمالاً تکثیر میشوند، برخی دیگر احتمالاً کاهش مییابند و برخی دیگر که احتمالاً مانند همیشه دوام میآورند. نه، این کار چندان غیرممکن نیست، بلکه چالشی است برای افراد در درک تفاوتهای ظریف و تحمل ابهامهایی که وجود دارد [11].
هیدن در کتاب کشف معنای حکمرانی، مطالعه حکمرانی را با ارجاع به نحوه مدیریت قواعد بازی سیاسی تعریف میکند. این قواعد معمولاً رسمی هستند؛ اما ممکن است غیررسمی نیز باشند. نکته مهم این است که آنها «قواعد در حال استفاده» هستند؛ یعنی عملیاتی هستند. این قواعد زمینهای را فراهم میکند که در آن سیاست و اداره پیش میرود. در عمل، این فعالیتها به هم مرتبط هستند؛ اما به دلایل تحلیلی بهتر است از هم جدا شوند. با این تلقی هیدن، حکمرانی به مداخله «داوطلبانه» در سطح رژیم برای حمایت، اصلاح یا صرفاً حفظ قواعد خاصی اشاره دارد که برای نحوه عملکرد نظام سیاسی و فرایند سیاسی مهم هستند. میزان مشروع تلقی شدن این قواعد فراگیر چیزهای زیادی در مورد نحوه ارتباط شهروندان در یک کشور با امور سیاسی و آنچه ممکن است از سیاست انتظار داشته باشیم (از نظر کمک به توسعه ملی) به ما میگوید. ازآنجاکه فرایندهای سیاسی در زمینههای تاریخی و فرهنگی گنجانده شدهاند، اجتنابناپذیر است که مبنای ارزیابی قوانین خاص از کشوری به کشور دیگر، حتی از یک گروه اجتماعی به گروه دیگر در همان کشور متفاوت باشد. حکمرانی یک فعالیت اقتضایی ساختاری است؛ به این معنا که «عاملیت» کاملاً آزاد نیست؛ بلکه به میزانهای متفاوتی توسط عوامل ساختاری یا نهادی شکل میگیرد که از نظر زمان و فضا خاص هستند [12].
این سه تعریف از حکمرانی، نشان از گستره فراخ این مفهوم دارد. طبق نظر برخی مفهوم حکمرانی «بهطور فاحش لغزنده است»، برخی دیگر اظهار میدارند که ابهام مفهومی این اصطلاح «راز موفقیت آن» است و برخی دیگر با وجود چندین دهه تلاش بهصراحت بیان کردند، «هنوز در مورد مفهومسازی این اصطلاح سردرگمی وجود دارد». بااینحال بهنظر میرسد آنچه از این مفهوم انتظار میرود با وضعیت جدید علم سازگار است؛ چراکه علم از یک وضعیت نظامیافته که در هر صورت یک امر وحدتبخش او را منضبط میکرد خارج شده و به یک وضعیت متکثری رسیده است که هیچ امر عامی نمیتواند آن کثرت را جمع کند، مرزها و حدود علم کمرنگ شده است؛ بههمیندلیل به جای رشته علمی با چندرشته روبهرو هستیم [13].
3-3. معنای عام حکمرانی
حکمرانی یک معنای عام دارد و بهمعنای سنخ عقلانیت در کردارهای حکومتی است. با این تلقی عام از حکمرانی، شیوههای مختلفی از نسبت یافتن حاکمیت با امور مختلف حکمرانی تلقی میشود. این معنای بسیار عام از حکمرانی را میتوان در تمام دورههای تاریخی جستجو کرد. با بررسی کردارهای حاکمیت و یافتن قالبها و فرمهایی که حاکمیت نسبت امور را با آنها تعین میبخشد، عقلانیتهای مختلفی خواهیم داشت که هرکدام سنخی از حکمرانی را نمودار میسازد. با این تلقی میتوان حکمرانی را در معنای عامی فهمید که مختص به یک دوره خاص تاریخی و یک عقلانیت خاص نیست؛ بلکه حکمرانی در این تلقی وضعیت ویژهای است که سبب ایجاد نوعی نسبت میان حکومت، اشیا و انسانها میشود. حال با این تلقی میتوان به این سؤال پاسخ داد که عقلانیت در کردارهای حکومتی را چه چیزی ایجاد میکند؟ به تعبیر دیگر شرایط به ظهور رسیدن سنخ خاصی از عقلانیت در کردارهای حکومتی چیست؟
در این نقطه ناچار باید در ایدهای توقف کرد که عقلانیت خاصی را حکمفرما میکند. مصلحت عمومی، سعادت و شقاوت، سود و رفاه و حتی دین میتواند ازجمله آن اموری باشد که حاکمیت کردارهای خود را با آن مشروعیتبخشی میکند و از مجرای آن میتوان قائل بهنوعی از عقلانیت حاکم بر کردارهای حاکمیتی شد. برای مثال استعاره راع و رعیت، نشان از سنخ خاصی از عقلانیت است که نسبت حاکم و مردم را همچون پدر و فرزند یا چوپان و رمه توصیف میکند یا سکاندار و پاروزن (در وجه مقابل سکاندار) نیز استعارهای برای سنخ خاصی از عقلانیت است. این سنخ از عقلانیت سعی دارد حاکمیت را در جایگاه مرشد و هدایتگر مردم قرار دهد. برای مثالی دیگر حکمرانی لیبرال (ایده لیبرالیسم) نوعی جدیدی از حکمرانی را رقم میزند در این عقلانیت استعاره «بگذار سگان خوابیده باشند» حاکم است. این سنخ از حکمرانی عقلانیتی است که توصیه به عدم مداخله دولت در امور میکند و سگان (سازوکارهای قدرت دولت) باید خوابیده باشند. با این تلقی میتوان از این امر سخن گفت که حکمرانی بهمعنای سنخ خاصی از عقلانیت چه نسبتی با آنچه اکنون برای مثال «حکمرانی خوب»، «حکمرانی مشارکتی»، «حکمرانی شرکتی» و امثال این عبارتهای باب شده است، دارد. بنابراین باید نظری ویژه و مقایسهای میان عقلانیت مدرن و عقلانیت پستمدرن داشته باشیم.
3-4. حکمرانی و عقلانیت
وبر در کتاب اقتصاد و جامعه چهار کنش برای انسان معرفی میکند: کنش عقلانی هدفمند که شامل گرایش به مجموعهای از اهداف مشخص فردی است و رفتار عوامل بیرونی و افراد دیگر پیشبینی میشود؛ کنش عقلانی ارزشی، شامل باور به ارزش رفتار اخلاقی، زیباییشناختی و مذهبی است که فارغ از هرگونه چشماندازی برای توفیق بیرونی است و فقط به خاطر خودش وجود دارد؛ کنش عاطفی ناشی از تمایلات خاص و وضعیت احساسی شخص است؛ کنش سنتی ناشی از گرایش به سنت است که از طریق عادات طولانی مدت ایجاد میشود. از منظر وبر دو سنخ کنش عقلانی بیشتر وجود ندارد؛ کنش عقلانی معطوف به هدف و معطوف به ارزش. او در ادامه به این نکته مهم اشاره میکند که فرق کنش هدفمند و کنش ارزشی در انتخاب ابزار است. در کنش هدفمند است که ابزار اهمیت دارد، اما در کنش ارزشی ابزار اهمیت ندارد؛ بلکه صرف تحقق ارزش اهمیت دارد [14].
وبر با برشمردن این چهار سنخ از عقلانیت سعی دارد انواع کنشهای انسانی را صورتبندی کند. این کنشها صورتهای نابی هستند که میتوان باقی کنشها را براساس آنها توضیح داد. احتمالاً وبر به این نکته التفات داشته است که کنش هدفمند نیز خود کنشی معطوف به ارزش است، اما ازآنجاکه در جهان مدرن ارزشی خاص عمومیت یافته است آن را بهعنوان ویژگی جهان مدرن ممتاز کرده است. امتداد کنش عقلانی معطوف به هدف خود را در بوروکراسی متجلی میکند. بوروکراسی سازمانی عقلانی است که انسان را در خود محبوس میکند و درنتیجه جنبههای انسان بماهو انسان نادیده گرفته شده و انسان در قامت یک متخصص چرخدنده ماشین بزرگ عقلانیت ابزاری خواهد شد؛ ازآنجاکه در جهان مدرن عقلانیت معطوف به هدف به یک عقلانیت عام تبدیل شده است.
متناسب با این عقلانیت، عقلانیت اداری یک منطق حکمرانی است که با دستگاه بوروکراتیک و متخصص دولتها مرتبط است. در مفهوم کلاسیک وبری، حل مسئله در یک سازمان سلسلهمراتبی صورت میگیرد که تمایل دارد مسائل پیچیده را جدا کرده و بهدست متخصصان بسپارد. ظرفیت حل مسئله به کارشناسان، کارمندان دولت و بوروکراتهایی واگذار میشود که اعتقاد بر این است که اطلاعات، بینش و دانش لازم برای تبدیل اراده سیاسی به عمل را دارند. با روشن شدن ایرادهای عقلانیت اداری و اینکه نمیتواند در بلندمدت با مشکلات حاکمیتی مقابله کند، عقلانیت جدیدی جایگزین عقلانیت قبلی شد.
عقلانیت جدید، حکمرانی مبتنیبر نگرش اقتصادی را رقم زد. این عقلانیت مبتنیبر بازار به شدت در مورد مداخلات و مدیریت متمرکز جدا از ایجاد قوانین اساسی بازارها و حقوق مالکیت، تردید دارند. عقلانیت اقتصادی بر مکانیسم قیمت و تنظیم قراردادها متکی است تا بازیگران با به حداکثر رساندن منافع شخصی خود به هزینه ها و منافع پاسخ دهند. بسته به هزینهها یا منافع، رفتار آنها تغییر میکند. بسیاری از شیوههای حکمرانی، برای مثال، کارمزدها، مالیاتها، هزینهها و یارانهها، بر این فرض استوارند که رفتار براساس ترجیحات اقتصادی هدایت میشود. این عقلانیت حکمرانی بیشتر با مکتب مدیریت دولتی نوین (NPM) تناسب دارد. مهمترین اشکال به این عقلانیت این بود که عقلانیت اقتصادی تنها زمانی کار میکند که موضوع حکمرانی قابل تقلیل به یک ارزش اقتصادی باشد، روشن است که بسیاری از ارزشها قابل تقلیل به ارزشها اقتصادی نیستند. برای مثال کرامت انسانی، محیط زیست و از این دست موارد چنین هستند.
جایگزین عقلانیت بازار، عقلانیتی است که به ارزشهای انسانی بیشازپیش اهمیت میدهد. عقلانیت حکمرانی جدید، عقلانیت ارتباطی و یا عقلانیت مشورتی است که مشارکت، مشورت، پاسخگویی، ارتباطات و مشارکت بازیگران متعدد در حل مشکلات و تصمیمگیری از ارزشهای اساسی آن است. در راستای عقلانیت بازار، عقلانیت ارتباطی یا مشورتی بهعنوان جایگزین بهتر و پاسخی به نارساییهای عقلانیت اداری و بوروکراسی تلقی میشود [15]. مکگوییگان نیز به شیوهای دیگر به این سه عقلانیت با عنوان گفتمانهای سیاستفرهنگی اشاره کرده است؛ البته تأکید میکند که این سه گفتمان مختص امر فرهنگی نیستند [16].
با توجه به ویژگیهایی که برای عقلانیت جدید بیان شد، چالشها و فرصتهای مهمی در حکمرانی، ما را به رویارویی فرامیخواند. این رویارویی میتواند به شکلهای مختلف باشد، اما تنها برخی برای ما دارای اهمیت هستند؛ مانند اقتدار که بیشترین بروز یک حکومت است – چنانکه وبر بیان کرده است. ازسویدیگر، دمکراسی و ارزشهای آن کانون عقلانیت جدید قرار دارند. چنانکه والدو هم بیان کرده بود، دمکراسی بیش از هر چیز دیگر یک اخلاق است و این اخلاق نوپدید برای ما که برای خود اخلاقی اصیل قائل هستیم، چالش و فرصتی جدید خواهد آفرید - چنانکه آفریده است. مشروعیت نیز در نسبت دمکراسی و اقتدار خود را نشان میدهد؛ اقتدار برآمده از ارزشهای دمکراتیک، مشروعیت اجتماعی را شکل میدهد؛ بنابراین مشروعیت نیز در حکمرانی اهمیت مییابد. همچنین امنیت بهواسطه معنای موسعش در حکمرانی میتواند ما را در ساحتهای مختلف داخلی و خارجی تحت تأثیر قرار دهد. بنابراین حکمرانی برای ما در این چهار حوزه پراهمیت چالشها و فرصتهایی خواهد آفرید.
وبر در تمییزگذاری میان قدرت، اقتدار و سیادت (سلطه) میگوید:
«قدرت» عبارت است از امکان خواست و اراده یک فرد در روابط اجتماعی بدون توجه به منشأ این امکان و بهرغم مقاومت دیگران... امکان ایجاد اطاعت بین یک عده معین برای یک فرمان بهخصوص «سیادت» نام دارد... اعمال مشروع سیادت ... «اقتدار» ... نام دارد [17].
بنابر آنچه از زبان وبر بیان شد میان قدرت و اقتدار تفاوت وجود دارد. اقتدار قدرتی است که چندین ویژگی دارد؛ اولاً امکان ایجاد اطاعت بین یک عده معین را دارد و ثانیاً دارای مشروعیت است. این شکل از اقتدار که بیان شده، تعریفی ذاتگرایانه از قدرت است. گویی قدرت ذاتی دارد که فرد میتواند آن را تصاحب کند.
حکمرانی جدید، اما شکل جدیدی از اقتدار را میآفریند این اقتدار دیگر یک اقتدار سلسلهمراتبی نیست، بلکه بهلحاظ ماهیت با اقتدار سنتی فرق دارد. یکی از ویژگیهای شکل جدید حکمرانی واگذاری اقتدار و اختیار حکومتی است. حکمرانی ظرفیت انجام کارهایی را شناسایی میکند که به قدرت حکومت برای فرمان دادن یا استفاده از اقتدارش وابسته نیست. ایده «حکمرانی بدون حکومت» [18]، [19] و [20] در راستای این امر توسط محققان بریتانیایی و هلندی طرح شد، مبنیبر اینکه چالشهای جدید بینالمللی، ملی و محلی در حال تغییر ماهیت سیاست، ابزار کنش جمعی و عمل اداره هستند. در این وضعیت ذینفعان قدرتمند و شهروندان عادی، خواهان نقشهای مهمتری در اعمال قدرت عمومی هستند. زبان حکمرانی به متخصصان و نظریهپردازان کمک میکند تا بازتابهای فکری پنهان را فراموش کرده و از الگوهای تفکر ضمنی خارج شوند تا در مورد حکمرانی تجدید نظر کنند.
بررسی اقتدار در حکمرانی بیشازپیش ایده حکومت را بهعنوان یک اقتدار ذاتی به چالش میکشد. بنابراین حکمرانی تلاش میکند که این اقتدار تا حد امکان کاهش دهد. کاهش ایده اقتدار در حکمرانی با ایده حکمرانی بدون حکومت طرح شد. افرادی مانند رادز، روزناو، پیترز و پیر به این موضوع پرداختهاند. رادز و سورنسن و تورفینگ را میتوان بهعنوان نماینده ایده حکمرانی بدون حکومت در نظر گرفت. آنها بر شناسایی چالشهای قالبهای تثبیتشده حکمرانی کردن متمرکز شدهاند. برای رادز حکمرانی بدون حکومت بهصراحت برای اشاره به تغییر در فرایندها و شیوههای حکمرانی استفاده میشود. این رویکرد نشان میدهد که حکمرانی متکی بر بازیگرانی از درون، بلکه فراتر از حکومت است و پیچیدگیهای روابط بین سازمانی است که منجر به «سبک مدیریتی متمایز مبتنیبر تسهیل، تطبیق و چانهزنی» میشود. سورنسن و تورفینگ ظهور شبکههایی را بررسی میکنند که بهنظر آنها توسط تعامل پایدار و مذاکرهشده بین بازیگران نسبتاً مستقل تشکیل شدهاند. همه این نویسندگان، ضمن تأکید بر نقش شبکههای نسبتاً مستقل بازیگران مبتنیبر جامعه در تصمیمگیری جمعی، همچنان به نقش دولتی در هدایت یا ارائه چارچوبهای فراحکومتی توسط نمایندگان سیاسی و مقامات دولتی اعتبار میدهند. از بسیاری جهات، ایده حکمرانی بدون حکومت برای مقاصد بلاغی توسط این نویسندگان به منظور تأکید بر شرایط تغییر یافته حکومت استفاده میشود.
تمام بررسیهای عمده ادبیات حکمرانی موافق هستند که حکمرانی شامل شبکههایی نیست که خودگردان، آزاد و خودایستا باشند، بلکه شبکهای از سازمانها هستند که توسط حکومت هدایت و راهبری میشوند. بهطورخلاصه، تحلیلگران کمی وجود دارند که به طور جدی پیشنهاد میکنند که حکمرانی بدون حکومت قابل رخ دادن است، اما بین آنهایی که حکمرانی را از زاویه راهبری حکومت میبینند و کسانی که آن را به شکلی کمتر ساختاریافته میبینند، تفاوت وجود دارد؛ این دو دیدگاه بهتر است بهعنوان دو رویه یک سکه دیده شوند تا در تضاد با یکدیگر [21].
|
سنخشناسی ساده از حکومت و حکمرانی |
||
|
|
تعیین اهداف توسط حکومت |
تعیین اهداف توسط جامعه |
|
انتخاب ابزار بهوسیله حکومت |
حکومت قوی |
دوگانه (هیبریدی) |
|
انتخاب ابزار بهوسیله جامعه |
دوگانه (هیبریدی) |
حکمرانی قوی |
ماخذ: براساس یافته های تحقیق.
سنخی از نوعشناسی حکمرانی بدون حکومت در جدول بالا آمده است. براساس این جدول در جایی که هم اهداف و هم ابزار به وسیله جامعه تعیّن پیدا کنند، حکمرانی قوی خواهد بود و درست برعکس در جایی که هم اهداف و هم ابزار توسط حکومت تعیّن پیدا کند حکومت قوی خواهد بود. بنابراین در اولی اقتدار به جامعه منتقل میشود و در دومی به حکومت.
عقلانیت بازار سبب تغییر در نگرش به اقتدار شد و با کاهش اقتدار بوروکراتیک و قانونی مرکز ثقل اقتدار را در بازار و مبتنیبر انتخاب عمومی قرار داد. اقتدار جدید متناسب با عقلانیت سوم یعنی عقلانیت ارتباطی، مشورتی یا شبکهای سنخی از اقتدار را تشکیل میدهد که برایند کنشهای جمعی است و تلاش دارد بیشازپیش اقتدار را به ارزشهای جمعی و دمکراتیک بدهد. این سنخ اقتدار هویت خود را از اعتماد متقابل افراد جامعه اخذ میکند. در این سنخ از اقتدار قوانین هنوز هم همه را مقید میکند، اما آنها قوانینی هستند که افراد جامعه در ایجاد آنها نقش داشتهاند. مسئولیتپذیری مشترک است و کسانی که بیشترین قدرت را دارند مسئولیت بیشتری را برعهده دارند.
نکته مهم دیگر این است که اقتدار در حکمرانی بهمعنای کنترل نیست. در حکمرانی هیچ قانون نفوذناپذیری وجود ندارد. چراکه هیچ دانای کلی وجود ندارد. تمام حکمرانی یک عمل رهبری است، برای حرکت جامعه به سمت یک مسیر مطلوب. درحالیکه حکومت میتواند فقط بهمعنای علاقه به حفظ صلح و نظم باشد، حکمرانی بهمعنای رهبری به سمت توسعه اجتماعی است.
برای اینکه نسبت ارزشهای دمکراتیک و حکمرانی روشن شود جا دارد مقاله «توسعه نظریه اداره دمکراتیک» والدو مرور شود. والدو در ابتدای این مقاله پرداختن جامعه علمی به اداره دمکراتیک را مناسب میداند و معتقد است این تلاشها اگرچه با محدودیت همراه است، اما ازآنجاکه با ایدئولوژی اخلاقی آنها سازگار بوده امری مطلوب است. والدو بهصراحت اعتقاد به ارزشهای دمکراتیک را بهعنوان یک اخلاق ابژکتیوشده در جامعه غربی پذیرفته و تلاش میکند با این ربط ارزشی به سراغ علم اداره برود. از منظر والدو اگر اداره واقعاً «هستهی اصلی دولت مدرن» است، در اینصورت یک نظریه دمکراسی در قرن بیستم باید مدیریت را دربر بگیرد [22].
والدو دمکراسی را به دو نگاه تقسیم میکند نگاه برساختگرایان سختگیر به دمکراسی و نگاه برساختگرایان سست. در نگاه سختگیرانه دمکراسی نه بیش و کم یک نهاد نمایندگی است؛ اما معنایی که والدو از دمکراسی مدنظر دارد مجموعهای از ارزشهاست و بهعبارتدیگر یک اخلاق است. بر این اساس والدو اخلاق دمکراتیک را در تاریخچه اداره بررسی میکند. با بررسی تاریخچه علم اداره روشن میشود که نظریه مدیریت خصوصی در بستر غیردمکراتیک رشد کرد؛ جایی که حق مالکیت و قدرت مدیریت بسیار زیاد بود. با کارکنان بهعنوان ابزار و نه بهعنوان هدف در ساختار نوظهور سازمانهای تولیدی و تجاری بزرگمقیاس رفتار میشد. خشونت و ظلم نظام البته با اعمال مهربانانه و سخاوتمندانه مبتنیبر احساسات انساندوستانه و مذهبی به روشهای مختلف کاهش یافت، اما این جبران ظلم با امری بیرون نظام سعی در جبران داشت. این نگاه در اندیشه تیلور قابل رهگیری است (پدرسالاری خشن) [23].
کمکم نگاه به کارگر منعطفتر شده و اداره خصوصی بهنوعی پدرسالاری خیرخواهانه یا قیممآبانه تبدیل شده، نگاهی که در کارهای التون مایو مشاهده میشود. تمایز قابلتوجهی بین پدرسالاری خیرخواهانه و یک نظام دمکراتیک سالم و کارآمد وجود دارد. بدیهی است که برخی از این انعطافها کاملاً غیرمرتبط با دمکراسی یا حتی احساسات انسانی رخ داده، اما بههرحال در نزدیک شدن به اداره دمکراتیک نقش داشته است.
با توسعه مدیریت خصوصی، مدیریت عمومی تضادهای خود را نمایان میکند. «مدیران دولتی» اولیه - وودرو ویلسون، فرانک گودنو و چارلز بیرد- دمکراسی را بهعنوان معنا و اصل اصلی نظام سیاسی آمریکا پذیرفتند. بااینحال، به طرز عجیبی، این افراد پایههای یک الگوی فکری را پایهریزی کردند که براساس آن دمکراسی برای یک نسل، اصل سیاسی خارج از حوزه مورد علاقه حرفهای در مدیریت دولتی بود. درواقع، دانشجویان بعدی نهتنها دمکراسی را خارج از حوزه علایق حرفهای خود میدانستند، بلکه اغلب آن را با اصل اساسی خود، یعنی کارآمدی، درتضاد میدانستند. آنها مشتاقانه به دنبال پیشبرد دمکراسی با انکار ارتباط آن با فرایند اداری بودند. اینجاست که سیاست از اداره جدا میشود و هرکدام راه خود را طی میکند، اما دلیل آن واقعیتی است که در آمریکا وجود داشت؛ یعنی شرایط شدید بیسازمانی، بینظمی، آماتوری و عدم صداقت که در آن زمان مشخصه دولت آمریکا بود. این پیشروان مدیریت دولتی تلاش کردند با این کار سیاست را به مرکز بسپارند و با اصلاح اداره مسائل را حل کنند. ویلسون در مقاله معروف مطالعه اداره جمله تاریخی را میگوید: استقلال حکومتی به این معنا نیست که حکومت در همه چیز دخالت کند، او به اندازه کافی خودش کار دارد [24].
والدو معتقد است واقعیت مهم و حیاتی این است که هم مدیریت خصوصی و هم مدیریت دولتی معنای درستی از دمکراسی ارائه نکرده بودند. آنها بهدلیل اصرارشان بر اینکه دمکراسی، هرچند خوب و مطلوب، چیزی حاشیهای برای مدیریت است، به خطا رفتند. درهرحال تحولات مختلف پیشرفتهای عمده نظریه اداره دمکراتیک را فراهم کرده است. ازجمله افرادی که بر این نظر تأکید داشتند لویتان است. از منظر او ماهیت دستگاه رویه اداری به اندازه ماهیت اصول فلسفی حکومت، اگر مهمتر از آن نباشد، به همان اندازه مهم است. حکومت دمکراتیک بهمعنای دمکراسی در اداره و همچنین در قانون اساسی است. بسیار مهم است که دستگاه اداری ایجاد شده برای اجرای قانون با روح و ایدئولوژی دمکراتیک آغشته باشد. لویتان در اینجا برخلاف وبر که ابزار را نسبت به هدف خنثی میکند نسبت هدف و ابزار را بسیار پررنگ میکند. بنابراین دستیابی به هدف با هر ابزاری مورد قبول نیست. بنابراین بین تکنیکهای اداری و محیط اجتماعی و سیاسی ارتباطی اجتنابناپذیر وجود دارد [25] کینگزلی نیز امکان کارآمدی و عینیت علم اداره جدا از هدف را رد میکند [26]. جیمز برنهام و هوراس فرایز بدون تکیه بر مبانی مارکسیستی کینگزلی و براساس مبانی فلسفی متمایزی، از انقلاب مدیریتی و همچنین توسعه اداره دمکراتیک یاد کردند. فرایز، شاگرد جان دیویی، اعتقاد دیویی را در تطابق روش علمی با ارزشها و رویههای دمکراتیک بیان میکند و مینویسد، هدف علم پیشبینی نیست؛ بلکه کنترل یا «تغییر انضمامی» است. دو نویسنده تأثیرگذار، تد اوردوی و مری پارکر فولت هستند. از منظر خانم فولت «ما باید با دمکراسی زندگی کنیم» شعار اصلی دولت جدید است. تقریباً بدون استثنا، او نهادهای سیاسی مرتبط با دمکراسی را در بهترین حالت ناشیانه، دسیسههای مکانیکی و در بدترین حالت کلاهبرداری و توهم، میداند. از منظر او احزاب، فدرالیسم، همهپرسی، حقوق طبیعی، رأی مردم و بسیاری موارد دیگر بهشدت مورد انتقاد قرار میگیرند. جوهر دمکراسی در این جعلهای مکانیکی نیست، بلکه در توسعه اهداف عمومی و شرکت در سازمانهایی است که همه در آن مشارکت دارند. به قول او: جوهر دمکراسی در نهادها نیست، حتی در «برادری» نیست، بلکه در آن سازماندهی انسانهاست که به ظهور ایدهای مشترک کمک میکند. دمکراسی تنها یک وظیفه دارد و آن آزادسازی روح خلاق انسان است. این کار از طریق سازماندهی گروهی انجام میشود. این خط فکری است که تلاش دارد سیاست و اداره را به هم نزدیک کند.
والدو به دنبال این است که ایده اداره دمکراتیک را توسعه دهد. او تلاش میکند با این نظر مخالفت کند که کارایی یک مفهوم خنثی از نظر ارزشی است و به بیان شدیدتر با دمکراسی در تضاد است. از منظر والدو اینکه کارآیی ارزشی خنثی است و درعینحال مفهوم محوری علم مدیریت است، یعنی متعهد شدن به نیهیلیسم؛ تا زمانی که این نسخه عملاً رعایت شود. نوع مواجهه والدو با مفهوم کارآمدی حذف نیست. زیرا حذف این مفهوم را ممکن نمیداند؛ بلکه مواجههای انتقادی است به شکلی که پیامدهای وسیله نیل به اهداف روشن شود. والدو از مفهوم کارایی تغییر جهت داده و به ایدههای اقتدارگرایانهتر عطفنظر میکند. یکی از این ایدهها حق مالکیت است. والدو، باز استدلال میکند که قاعدتاً این امر را نمیتوان به این راحتی حذف کرد و حتی اگر بتوان حذف کرد، اقتداری که ایده دمکراتیک کردن اداره را ناممکن کرده بود از بین نمیرود چنانکه پارتو و میشل استدلال کردند. مهمترین چالش والدو برای یک اداره دمکراتیک درنهایت جمع اقتدار و دمکراسی است. والدو، کار را به یک بازتعریف میرساند و آن عبور از سازمان است. او با ارجاع به ویلیام براونینگ تلاش میکند نشان دهد میتوان با بازتعریف سازمان به یک فرایند سازمان انسانی، اقتدار به میزان قابلتوجهی کنار گذاشته میشود [27]. والدو درنهایت یک جمله کلیدی دارد و آن این است که «تنها چیزی که میتواند اقتدار را در یک جامعه دمکراتیک مشروع گرداند، خود دمکراسی است». این مطلب والدو ارجاعی است مجدد به وبر که براساس مبانی او بوروکراسی مطلوبترین شکل ممکن برای اداره است. به بیان بهتر اقتدار بوروکراتیک یک اقتدار دمکراتیک گشته، اما اکنون اقتدار بوروکراتیک از صحنه خارج شده است. به همین دلیل ربط ارزشی دیگری باید یافت که اقتداری جدید را مشروع و دمکراتیک گرداند.
باتوجه به عقلانیت سهگانهای که بیان شد؛ بازیابی دمکراسی در عقلانیت سوم یعنی عقلانیت ارتباطی یا مشورتی معنا مییابد که در آن باید به ارزشهای دمکراتیک رجوع شود. این عقلانیت به دنبال آن است که بیش ازپیش ترتیبات غیردمکراتیک را از بین ببرد و شناخت لازم را برای ارتباطات دمکراتیک فراهم آورد. این عقلانیت تلاش دارد تا جامعه مدنی و حوزه عمومی به محاق رفته را احیا کند. جامعه مدنی یعنی فضای اجتماعی دارای آزادی و انسجام و حوزه عمومی بهمعنای فضایی است که در آن ارتباط تحریف نشده ممکن باشد [28].
هابرماس با نظریه کنش ارتباطی در ایجاد عقلانیت جدیدی که حکمرانی نیز به آن ابتنا دارد نقش اساسی دارد. دمکراسی مشورتی تلاش دارد با بازخوانی ارزشهای دمکراتیک این ارزشهای به محاق رفته را احیا کند. هابرماس با پیشتازی در این عرصه دمکراسی مشورتی را طرح کرد. در اصل، هابرماس تلاشی نظاممند انجام میدهد تا زمینههای هنجاری دمکراسی مشورتی را در بنیانهای عقلانی زبان قرار دهد. از دیدگاه هابرماس، هر بار ما درگیر تمرین همزیستی برای بهدست آوردن درک متقابل میشویم، پیشبینی میکنیم که قادر به دستیابی به توافق هستیم. بهعبارتدیگر، توانایی ارتباطی ما برای درک یکدیگر، ما را با ظرفیت مشورتی برای رسیدن به توافق با یکدیگر مجهز میکند. بنابراین، کنش ارتباطی ظرفیت رهاییبخش قوی به ما در جهت شکلگیری اجماع میدهد [29].
شیوههای دمکراتیک سازماندهی اجتماعی نمیتوانند از فرایندهای معین عقلانی مشورت جمعی چشمپوشی کنند. تنها تا جایی که بهطور جمعی در مورد سازماندهی هدفمند و عادتسازی هنجاری جامعه به تدبیر میپردازیم، میتوانیم اطمینان حاصل کنیم که سیر تاریخ توسط نیروی فرانگری مسئولیتپذیری مشترک هدایت میشود. هابرماس آگاهی بینالاذهانی یا چرخش زبانی را همنهاد چرخش مشورتی در واقعیت قرار داده است که با تغییر از یک موجودیت جمعی خودسرانه به یک نظم قوامیافته گفتمانی مشخص میشود، که نهادهای کلیدی آن از توانایی مشروعیت قابلتوجهی برای تنظیم نقاط مرجع رفتاری و ایدئولوژیکی مشترک اعضای یک جامعه خاص برخوردارند.
بنابراین دمکراسی مشورتی سنخی از دمکراسی است که سعی دارد تقابلهای اجتماعی را در همان بستر اجتماعی حل کند و به یک وحدت جمعی برساند؛ یک مدل گفتمانی یا مشورتی که جایگزین مدل قرارداد شود و درنتیجه، جامعه قانونی بودن خود را نه از طریق یک قرارداد اجتماعی، بلکه مبتنیبر آن تقوم میبخشد. بنابراین سنگبنای هنجاری یک جامعه سازمان یافته دمکراتیک صرفاً تعهد رسمی آن به تولید و حمایت از روابط اجتماعی محدود قضایی نیست، بلکه ظرفیت اساسی آن برای افزایش مشارکت فعال اعضای خود در فرایندهای جمعی مشورت مبتنیبر اجماع است [30].
تعریف امنیت با توجه به پیچیدگی و تنوع این مفهوم کار مشکلی است، اما از یک منظر کلی، مفهوم امنیت به نبود تهدیدات نسبت به ارزشهای کمیاب اشاره دارد. اگر برای نظام سیاسی حفظ عفاف زنان ارزش تلقی میشود امنیت زمانی برقرار است که تهدیدات عفاف دفع و رفع شود. بنابراین امنیت نه تنها در یک حوزه، بلکه حوزههای مختلف قابل بررسی است؛ این امر بستگی دارد به تلقی از ارزشهای کمیاب. اینکه ارزشهای کمیاب چه هستند، موضوع امنیت چیست و چهکسی و چگونه باید با تهدیدها مواجهه کند، قابل بررسی دقیق است.
نظرگاههای مختلف تلقیهای مختلفی از امنیت دارند و این امر باتوجه به عقلانیت سهگانهای که طرح شد قابلیت توسعه دارد. از منظر رئالیسم از شکلگیری قرارداد وستفالی تاکنون، حکومتها قدرتمندترین بازیگران در نظام بینالملل بودند و مرجع بالاتری برای تنظیم روابط حکومتها وجود نداشت. بهبیاندیگر امنیت مهمترین وظیفه حکومت است و این کار تنها برعهده خود حکومت است، اما امنیت برای حکومتها جزء بقای مرزها و خود حکومت معنای دیگری نداشت [31].
نگاه به امنیت مبتنیبر لیبرالیسم از نگاه رقابت برای کسب قدرت بیشتر یا توسعه مرزهای جغرافیایی فراتر میرود. در این نگاه امنیت مسئله اصلی حکومتها نیست، بلکه مسئله اصلی رفاه است. شکلگیری رفاه بیشتر بهخودیخود رخ نمیدهد، بلکه به یک فضای امن بینالمللی نیاز است. امنیت بینالمللی نیز با همان مدل چانهزنی و همکاریهای مشترک برای کسب منافع مشترک شکل خواهد گرفت. بر این اساس به یک امنیت بینالمللی نیاز است تا فضای رقابت شکل گیرد و به تعبیر دیگر بازار شکل گیرد. لیبرالیسم امنیت اجتماعی را نیز از نظر دور نمیدارد. امنیت اجتماعی، شکل دیگری از امنیت است که بهواسطه حس تعلق افراد به یکدیگر شکل میگیرد. لیبرالیسم و منطق بازار از آن جهت که به شکل دادن فضای رقابت برای حداکثرسازی رفاه توجه کرده است، کمتر به انسجام اجتماعی، درک و تفاهم اجتماعی توجه کرده است. لیبرالیسم و سرمایهداری سبب تشدید فاصله طبقاتی و از بین رفتن انسجام اجتماعی میشود.
مشکلات عقلانیت بازار با توسعه نظریههای انتقادی نمایانتر شد. براساس این عقلانیت، بازار تنها امنیت طبقه خاصی از جامعه را تأمین میکند؛ بنابراین سبب سرکوب بخشی از جامعه خواهد بود. باید به عقلانیتی روی آورد که فقط امنیت طبقه متوسط را فراهم نکند، بلکه امنیت گروههای سرکوبشده را نیز تأمین کند. برای این عقلانیت، تنها دستیابی به هدف با ارزانترین و آسانترین وسیله اهمیت ندارد، بلکه انسان و ارزشهای انسانی نیز اهمیت دارد که مهمترین آن ارزشها آزادی است.
مطالعات امنیتی انتقادی مربوط به رهایی انسان است. مفهوم رهایی برگرفته از اثر کن بوث راجع به امنیت است که در آن پیشنهاد میدهد امنیت باید با مشارکت آزاد افراد و گروهها صورت گیرد [32]. تغییر مرجع امنیت از حکومت به افراد مهمترین تغییر نظریه انتقادی در مطالعات امنیتی ایجاد کرده است. این نظریه مفهوم نوینی از هویت را که در نظریات سنتی امنیت در وفاداری و تعلق به حکومت ملی و عناصر شکلدهنده آن تعریف میشد، ارائه میدهد و شهروندی و وفاداریهای آن را ورای مرزهای ملی جستجو میکند؛ بهعبارتدیگر به جای هویت که نوعی طرد دیگری و غیریتسازی است از گفتمان که در کنار دیگر گفتمانها همزیستی دارد، استفاده میکند [33].
با این تلقی حکمرانی جدید سعی کرده با بازتعریف امنیت سنتی مشکلات آن را برطرف کرده به سنخ جدیدی از امنیت دستیابد که مطابق با تعریف یاد شده باشد. مشکلاتی که حکمرانی جدید را به فکر تجدیدنظر در امنیت سنتی انداخت عبارتند از: فقدان کلنگری، نخبهگرایی، غفلت از مردم کشورهای در حال توسعه، ﻧﺎﺩﻳﺪﻩﺍﻧﮕﺎﺭﻱ ﻫﻮﻳﺖ ﺍﻗﻠﻴﺖﻫﺎ ﻭ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺑﻮﻣﻲ، مردسالاری. ازسویدیگر امنیت در حکمرانی جدید سبب بازتعریف مفهوم توسعه و بسط آن در حوزههای انسانی و محیطی شده است [34].
در اندیشه اسلامی مشروعیت بهمعنای شرعی بودن است و بهبیاندیگر بهمعنای حق بودن در مقابل غصبی بودن حکومت است و با اصطلاح مشروعیت در علوم سیاسی کاملاً متفاوت است [35]. بنابراین مشروعیتی که در اسلام از آن سخن به میان میآید بهمعنای مطابقت با شرع است. در این بحث وقتی سخن از مشروعیت میکنیم مراد مشروعیت دینی نیست، بلکه مراد مقبولیت است؛ چراکه در ادبیات مدرن مشروعیت با مقبولیت برابر شد این امر از این باب بود که واقعیت نفسالامری برای حقیقت در امور عملی کنار گذاشته شد [36].
دستیابی به مشروعیت برای همه نظمهای سیاسی از اهمیت بسیاری برخوردار است؛ چراکه مشروعیت تضمین بقای حاکمیت و سبب همراهی مردم در به ثمررسیدن اهداف حاکمیتی میشود؛ پس مشروعیت را میتوان بهعنوان امری سیاسی تلقی کرد؛ یعنی مشروعیت حاکمیت هم میتوان بهعنوان امر اجتماعی لحاظ کرد؛ بهمعنای همراهی جامعه با نظم سیاسی موجود. در آغاز بحث مشروعیت بهعنوان یک مسئله تلقی میشد از آن جهت که حکومت توانایی برآورده کردن انتظارات مردم را نداشت، نه از جهت پردازش ورودیهایی که از جامعه میآید و نه از جهت شرایط تولید برنامهها و سیاستهای مؤثر؛ اهمیت دادن به خواست جامعه. در سطحی دیگر، عناصر نمادینی برای تصویب و اجرای برنامهها وجود دارد، بهطوریکه صرفاً دنبال کردن انواع خاصی از برنامهها ممکن است مشروعیت یک دولت فعلی را افزایش دهد، خواه برنامههای دولت درواقع مؤثر باشد یا نباشد؛ نوعی نمایش برای کسب مشروعیت، اما از منظر حکمرانی جدید مشروعیت اساساً یک مسئله است؛ چراکه دیگر با تغییر ورودیها مشروعیت حاصل نمیشود. زیرا حکومت همیشه عملکرد ضعیفی دارد؛ مشروعیت اینبار از عملکرد آن در زمینه خروجیها یعنی خدمات، تصمیمات و اقدامات ناشی میشود [37]. برای مثال در ایران در سالهای گذشته دولتها با وعدهها یا ارائه برنامهها میتوانستند مشروعیت پیدا کنند و مثلاً با وعده افزایش حقوق معلمان میتوانستند نزد معلمان محبوبیت بهدست آورند، اما حکمرانی جدید این را کافی نمیداند. زیرا تا عملکرد حکومت در نسبت با معلمان مثلاً نظام رتبهبندی بهطورکامل اجرایی نشود مشروعیت هنوز بهعنوان مسئله باقی میماند.
میتوان مشروعیت را ذیل سه عقلانیت بیان شده بازتعریف کرد. مشروعیت در عقلانیت دولتی و یا اداری مشروعیتی است که ذیل قوانین و هنجارهای رسمی دولت و یا اقتدار مشروع تعریف شده باشد. وبر سه نوع مشروعیت را ذکر میکند و از این میان عقلانیت عقلایی را عقلانیت قانونی و دیوانسالارانه در مقابل عقلانیت سنتی و ارزشی معرفی میکند که در مقابل مشروعیت سنتی و مشروعیت کاریزمایی قرار میگیرد. مشروعیت عقلایی «مبتنی است بر اعتقاد به قانونی بودن مقررات موجود و حق اعمال سیادت کسانی که این مقررات آنان را به اعمال سیادت فراخوانده است» [38].
عقلانیت بازار علاوهبر اینکه قانون را بهعنوان مرجع مشروعیت میپذیرد، بیشترین مشروعیت اجتماعی به انتخاب عمومی داده شده است؛ بنابراین تا آنجا که ممکن است تلاش کرده از بوروکراسی بکاهد و قوانین را کم کند. در اینصورت سامان یافتن امور توسط سازوکار بازار بیشترین وزن مشروعیت را کسب میکند؛ هرچه میتوان باید از نظام بوروکراتیک کاست و به جای آن امور را به بازار سپرد تا با سازوکار خودتنظیمگری اهداف را محقق سازد.
دیوید بیتهام سعی کرده است تفسیر عمیقتری از مشروعیت ارائه دهد. از نظر بیتهام مشروعیت دارای سه سطح است؛ سطح اول، سطح قواعد و قوانین است. در این سطح علاوهبر اینکه حاکمیت باید براساس قواعد و قوانین باشد، اما ازطرفدیگر اعتبار همین قوانین نیز باید مورد توجه باشد. سطح دوم، سطحی است که در آن مشروعیت براساس باورهای مشترک و بینالاذهانی شده نسبت به قواعد صورت میگیرد. این باورهای مشترک باید میان صاحبان قدرت و تابعان قدرت شکل گیرد. بنابراین درصورتیکه در سطح دوم نیز اقتدار نتواند خود را توجیه کند دچار عدم مشروعیت میشود. زیرا میان باورهای صاحبان قدرت و تابعان قدرت نسبت به قواعد موجود تفکیک غیرقابل جبران ایجاد گشته است. سطح سوم، مشروعیت ناشی از ابراز رضایت تابعان نسبت به رابطه قدرتی است که میان آنها و صاحبان قدرت ایجاد شده است [39]. با این تفصیل بیتهام، میتوان مشروعیت را به مشروعیت قانونی که منشأ آن قانون است؛ مشروعیت فرهنگی که همگامی با ارزشهای مشترک است و مشروعیت اجتماعی که ناشی از کنشهای اجتماعی است تقسیم کرد.
در عقلانیت سوم بیشتر بر سطح سوم از مشروعیت یعنی مشروعیت اجتماعی تأکید میشود. هابرماس با نسبتسنجی میان نظام (سیستم) و زیستجهان مراد خود از مشروعیت را توضیح میدهد.
سیستم اشاره دارد به گسترههایی از زندگی که بهوسیله پول و قدرت هماهنگ میشوند نه بهواسطه کنشهای ارتباطی. هابرماس معتقد است که وضعیت بشر در جهان مدرن کشمکش میان عقلانیت زیست جهان و عقلانیت سیستم است. عقلانیت ارتباطی برای جلوگیری از استعمار زیستجهان و جلوگیری از پولی و دیوانسالاریشدن (بوروکراتیک شدن) لازم است. بنابراین هابرماس اختلالات اجتماعی را در آثار دو زیر سیستم اقتصاد و حکومت صورتبندی میکند. حل مسئله نیز ازسوی هابرماس جبران خدمات نیست که بتوان با بهزیستی یا تأمین اجتماعی آن را حل کرد. باید استعمار سیستم را محدود کرد و این کار با «دفاع یا احیای منزلت شیوههای زندگی به خطرافتاده یا اصلاح شیوههای زندگی» رخ میدهد. در اینصورت تردیدها و عدم توافقها درباره بایدهای اجتماعی با فراهم شدن ارتباط آزاد به جای تفنگ، جادو و نیایش قابل حل است. درنهایت میتوان گفت که این توافقها با «نیروی عقلانی برانگیزاننده» و «تأثیرات ساختارساز» مشروعیت را تعریف میکنند [40].
4. حکمرانی مطابق عقلانیت سوم و جمهوری اسلامی ایران
حکمرانی جدید با عقلانیت سوم تناسب بیشتری دارد و تلاش دارد مشروعیت جدیدی شکل دهد. مشروعیتی که در آن نهتنها قانون، بلکه صور زندگی معتبر شناخته شود. پول و بوروکراسی تنها عوامل شکل یافتن مشروعیت اجتماعی نباشند و ساختار و روابط و درنهایت عقلانیت براساس یک عقلانیت غیرابزاری و غیراستراتژیک و در یک کلام ارتباطی باشد.
حکمرانی مطابق عقلانیت سوم مختصاتی دارد که بیان شد. حال سؤال این است که عقلانیت سوم چه فرصتها و چالشهایی در نسبت با نظام جمهوری اسلامی بهوجود میآورد؟ جمهوری اسلامی بهمثابه یک ایده حکمرانی که در قانون اساسی تجلی یافته است -که خود سنخی از عقلانیت را بروز میدهد- و جمهوری اسلامی بهمثابه حکمرانی محقق و عینی در اکنون با حکمرانی مطابق عقلانیت سوم قابل سنجش و ارزیابی است. قطعاً بسیار سخت و از توان این بحث نیز خارج است که عقلانیت جمهوری اسلامی بهمثابه حکمرانی محقق را با عقلانیت سوم ارزیابی کرد، اما میتوان ایده حکمرانی جمهوری اسلامی در چهار ضلع بیان شده را مطابق عقلانیت سوم سنجید و فرصتها و چالشهایی را استخراج کرد. البته تردد میان ایده و امر محقق نیز قابل دسترسی و مطلوب بهنظر میرسد.
چنانکه بیان شد در عقلانیت سوم اقتدار اگرچه هنوز به قانون تعلق دارد، اما منشأ اصلی اقتدار انتخاب عمومی است که باز نه ناشی از حداکثرسازی منفعت شخصی که منجر به حداکثرسازی منفعت عمومی، بلکه بهوسیله کنش ارتباطی و مشورتی در همسوسازی اهداف و غایات انسانی است.
در نظام جمهوری اسلامی مطابق اصل دوم قانون اساسی، منبع اصلی اقتدار خداست که این امر بدان معناست که نظام جمهوری اسلامی نظامی است مبتنیبر ایمان به خدا و ایمان به اختصاص حاکمیت و تشریع به او و لزوم تسلیم دربرابر امر او؛ همچنین ایمان به وحی الهی و نقش بنیادی آن در بیان (نه وضع) قوانین.
مطابق اصل چهارم قانون اساسی کلیه قوانین و مقررات مدنی، جزایی، مالی، اقتصادی، اداری، فرهنگی، نظامی، سیاسی و غیر اینها باید براساس موازین اسلامی باشد. این اصل بر اطلاق یا عموم همه اصول قانون اساسی و قوانین و مقررات دیگر حاکم است و تشخیص این امر برعهده فقهای شورای نگهبان است. این اصل نشان میدهد که اقتدار دولت اقتداری مبتنیبر اصول ثابت دینی است.
مطابق اصل ششم در جمهوری اسلامی ایران امور کشور باید به اتکای آرای عمومی اداره شود، از راه انتخابات: انتخاب رئیسجمهور، نمایندگان مجلس شورای اسلامی، اعضای شوراها و نظایر اینها، یا از راه همهپرسی در مواردی که در اصول دیگر این قانون معین میگردد. این اصل نشان میدهد اقتدار در امور کشور به آرای عمومی سپرده شده است.
مطابق اصل هفتم طبق دستور قرآن کریم: «وَ أمْرُهُمْ شُوری بَینَهُم و شاوِرْهُمْ فِی ألامْرِ»، شوراها، مجلس شورای اسلامی، شورای استان، شهرستان، شهر، محل، بخش، روستا و نظایر اینها از ارکان تصمیمگیری و اداره امور کشورند. مطابق این اصل اقتدار به مشورت میان مردم تعلق گرفته است.
بنابراین اصولی که بیان شد عقلانیت دیگری غیر از عقلانیتهای مذکور وجود دارد که اقتدار را بهنحو دیگری ترسیم میکند. اقتدار در نظام جمهوری اسلامی اولاً و بالذات متعلق به خدا و دین است که خود را در قوانین متجلی میکند و ثانیاً این حق به مردم تعلق دارد که در چارچوب دین از طریق شیوههای مذکور اعمال قدرت کنند. این عقلانیت متفاوت، حق اعمال قدرت را به خدا داده و در چارچوبهای مشروع این حق به مردم تعلق گرفته است.
جدول 2. چالشها و فرصتهای اقتدار مطابق عقلانیت سوم
|
چالشها |
فرصتها |
|
کاهش کنترل بر تصمیمها |
سهم بیشتر مردم در تصمیمگیری |
|
عدم توانایی بر سیاستگذاری کلان و بلندمدت |
افزایش بهرهوری در اجرای سیاستها |
|
کاهش نظم و افزایش تنش |
|
|
عدم پایبندی به اصول ثابت |
|
ماخذ: براساس یافته های تحقیق.
مراد از دمکراسی در عقلانیت سوم اهمیت دادن بیشازپیش به ارزشهای دمکراتیک است. فراهم آوردن جامعهای که بدون هیچ سلطهای بر سر اهداف و آرمانها به توافق برسند نه عقلانیت ابزاری و نه قدرتی خارج از ارتباط صادقانه افراد نمیتواند اهداف و آرمانها را تحریف و استعمار کند.
در نظام جمهوری اسلامی مطابق اصل سوم قانون اساسی دولت موظف است از امکانات خود برای مشارکت عامه مردم در تعیین سرنوشت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خویش، رفع تبعیضات ناروا و ایجاد امکانات عادلانه برای همه، در تمام زمینههای مادی و معنوی و ایجاد نظام اداری صحیح و حذف تشکیلات غیرضرور تلاش کند. این امر بدان معناست که دولت باید خود متولی توسعه ارزشهای دمکراتیک در چارچوبها شود.
در اصل سوم قانون اساسی در بیان اهداف دولت آمده است که دولت موظف است محیط مناسب برای رشد فضائل اخلاقی براساس ایمان و تقوی و مبارزه با کلیه مظاهر فساد و تباهی را فراهم کند. این اصل نشان میدهد که اصول ثابت اخلاقی وجود دارند که منبعث از دین است و توافق جمعی در این امور معنا ندارد. چراکه مبتنیبر فطرت دائمی انسان است.
مطابق اصل بیستوششم احزاب، جمعیتها، انجمنهای سیاسی و صنفی و انجمنهای اسلامی یا اقلیتهای دینی شناختهشده آزادند، مشروط به اینکه اصول استقلال، آزادی، وحدت ملی، موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی را نقض نکنند. هیچکس را نمیتوان از شرکت در آنها منع کرد یا به شرکت در یکی از آنها مجبور ساخت. بنابراین اصل انجمن و نهادهای مردم نهاد میتوانند در فعالیتها مدنی و اجتماعی شرکت کنند، البته در چارچوب بیان شده.
عقلانیت برآمده از قانون اساسی در نسبت با عقلانیت سوم بر ارزشهای دمکراتیک تأکید دارد، اما این ارزشها تنها در چارچوب دین معنادار است. بهبیاندیگر دین اصول و ارزشهای ثابتی دارد که هیچگاه نمیتواند آنها را با هیچ شکلی از دمکراسی کنار بگذارد یا کمرنگ کند. بنابراین بزرگترین چالش عقلانیت سوم با مردمسالاری دینی آن است که عقلانیت سوم میتواند از همه ارزشها عبور کند و هیچ مبنایی جزء آزادی بهمثابه بنیادین انسانیت نخواهد داشت. همین امر است که چالشهای جدی برای ما بهوجود میآورد.
بنابر آنچه بیان شد حکمرانی مطابق با عقلانیت سوم چالشهای زیر را برای ما بهوجود میآورد.
جدول 3. چالشها و فرصتهای دمکراسی مطابق عقلانیت سوم
|
چالشها |
فرصتها |
|
عدم امکان سیاستگذاری ناظر به ارزشهای اخلاقی و دینی جزء در صورت توافق |
مردمگرایی و ابتنای تصمیمها بر مردم |
|
انفعال نسبت به افول ارزشهای اخلاقی و دینی |
افزایش سرمایه اجتماعی- سیاسی |
|
|
تأثیرگذاری بیشتر سیاستهای مشورتی |
مأخذ : براساس یافته های تحقیق.
عقلانیت سوم ایجاد امنیت را تنها در رهایی و آزادی انسان ازسرکوبها و نظامهای استعمار افراد که بهدنبال بهرهکشی از انسان میدانند قابل تعریف میداند. امنیت در عقلانیت مبتنیبر قانون اساسی در دو حوزه داخلی و خارجی کاملاً متفاوت است. در حوزه امنیت داخلی طبق قانون اساسی تمام آزادیها ذیل دین به انسانها تعلق دارد و ازآنجاکه دین مطابق فطرت آدمی است سرکوبی رخ نخواهد دارد، اما در حوزه امنیت خارجی این امنیت با معیار منفعت سنجیده نمیشود، بلکه معیار اصلی در امنیت خارجی عدم سلطه است.
مطابق اصل دوم بند «۶»، جمهوری اسلامی، نظامی است بر پایه ایمان به کرامت و ارزش والای انسان و آزادی توأم با مسئولیت او در برابر خدا. بنابراین آزادی در چارچوب دین برای انسان قرار داده شده است.
مطابق اصل سوم بند «۷»، دولت موظف است امکانات خود را در جهت تأمین آزادیهای سیاسی و اجتماعی در حدود قانون بهکار برد.
مطابق اصل یکصدوپنجاهودوم قانون اساسی سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران براساس نفی هرگونه سلطهجویی و سلطهپذیری، حفظ استقلال همهجانبه و تمامیت ارضی کشور، دفاع از حقوق همه مسلمانان و عدم تعهد در برابر قدرتهای سلطهگر و روابط صلحآمیز متقابل با دول غیرمحارب استوار است.
مطابق اصل یکصدوپنجاهوچهارم جمهوری اسلامی ایران سعادت انسان در کل جامعه بشری را آرمان خود میداند و استقلال و آزادی و حکومت حق و عدل را حق همه مردم جهان میشناسد. بنابراین در عین خودداری کامل از هرگونه دخالت در امور داخلی ملتهای دیگر، از مبارزه حقطلبانه مستضعفین در برابر مستکبرین در هر نقطه از جهان حمایت میکند.
جدول 4. چالشها و فرصتهای امنیت مطابق عقلانیت سوم
|
چالشها |
فرصتها |
|
خطر از بین رفتن امنیت با تغییر ذهنیت مردم توسط گفتمان غالب |
کمشدن میزان سرکوب انسانها بهخاطر امنیت
|
|
افزایش شورش بهدلیل واسپاری امنیت |
مشارکت همه انسانها در ایجاد امنیت |
|
عدم توجه به تهدیدهای حوزه فرهنگ و ارزشهای ثابت دینی |
اهمیت یافتن ارزشهای انسانی در شکلگیری امنیت |
|
عدم معنادار بودن فرهنگ حق و باطل |
|
ماخذ: براساس یافته های تحقیق.
مشروعیت در عقلانیت سوم چنانکه بهطور مفصل بیان شد بیشتر بر مشروعیت اجتماعی تأکید دارد. به این معنا که زیستجهان انسانی توسط نظامهای دیگر یعنی پول در نظام اقتصادی و قدرت در نظام سیاسی تحریف نشده باشد.
در عقلانیت جمهوری اسلامی مبتنیبر قانون اساسی میان مشروعیت و مقبولیت اجتماعی تفکیک شده و مشروعیت نظامی سیاسی مبتنی بودن آن بر نظام حق و دین توحیدی اسلام است، اما مقبولیت اجتماعی رکن اساسی نظام سیاسی و پشتوانه آن است. تبلور مقبولیت اجتماعی در قانون اساسی بیشتر بر مشارکت در انتخابها تمرکز دارد.
در عقلانیت سوم تمرکز مشروعیت آن مشارکت در همه امور است چه بهصورت شرکت در انتخابات بهعنوان مشارکت سیاسی چه بهصورت کنشهای اجتماعی و اقتصادی، اما در عقلانیت جمهوری اسلامی متناسب با قانون اساسی نیز مشارکت بهطورکلی به مردم سپرده شده و تنها به همین صورت مبهم باقی مانده و عملاً در بسیاری از عرصهها ازجمله سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی امور در دست دولت باقیمانده است. این عدم واسپاری بهدلیل وجود چالشهایی بوده که جمهوری اسلامی عملاً با آنها مواجه است.
در بند «۸» اصل سوم آمده است که دولت موظف است از امکانات خود درجهت مشارکت عامه مردم در تعیین سرنوشت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خویش استفاده کند؛ بیش از این صراحتی برای این معنا از مشروعیت اجتماعی دیده نمیشود.
اصل هشتم میتواند از تحریف مشروعیت اجتماعی جلوگیری کند. مطابق این اصل در جمهوری اسلامی ایران دعوت به خیر، امر به معروف و نهی از منکر وظایفی است همگانی و متقابل برعهده مردم نسبت به یکدیگر، دولت نسبت به مردم و مردم نسبت به دولت؛ «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أوْلِیاءُ بَعْضٍ یأمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ ینْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ». مطابق این اصل تولی مومنان نسبت به یکدیگر و نسبت به دولت اجازه نمیدهد قدرت راه انتقاد را بسته و زیستجهان ایرانی-اسلامی را تحریف کند و برآن سلطه یابد.
همچنین در اصل بیستوهفتم آمده است که تشکیل اجتماعات و راهپیماییها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است. این اصل میتواند راهی را باز کند که مقبولیت اجتماعی نسبت به حاکمیت بیشتر شود.
جدول 5. چالشها و فرصتهای مشروعیت مطابق عقلانیت سوم
|
چالشها |
فرصتها |
|
بنیان یافتن همه امور بر توافق جمعی یا مشروعیت اجتماعی
|
تأکید بر مشروعیت اجتماعی به جای مشروعیت سیاسی |
|
ایجاد چالش در خواستهای جمعی مغایر دین (برای مثال بیحجابی) |
اهمیت یافتن مردم، گرایشها و اقلیتها
|
|
ایجاد چالش در مواجهه با اقلیتهای غیرمشروع (برای مثال بهائیت) |
ایجاد فضای گفتگوی آزاد میان مردم درباره مسائل |
|
عدم توانایی بر سیاستگذاریهای کلان و بلندمدت |
رشد اجتماعی و فرهنگی جامعه با افزایش مشارکت در این عرصهها |
ماخذ: براساس یافته های تحقیق.
5. نتیجهگیری و ارائه پیشنهاد
حکمرانی جزء یک عقلانیت عام در کردارهای حکومتی نیست و به همین دلیل ما نمیتوانیم امری بهعنوان حکمرانی را از جایی دیگر عاریه بگیریم بیآنکه عقلانیت آن را نپذیرفته باشیم. بنابراین آنچه بهعنوان حکمرانی بر سرزبانها افتاده شکلگیری عقلانیت جدیدی بوده که خود را در کردارهای حکومتی متبلور ساخته است.
نسبت ما با این عقلانیت خود مسئله دیگری است. انقلاب اسلامی و بهتبع آن جمهوری اسلامی مبتنیبر یک عقلانیت ایرانی و اسلامی حدوث یافت و در تجربه تاریخی خود و البته در گفتگوی با جهان مدرن و تغییرات جهان نیاز به بازسازی دارد. حکمرانی ما در مواجهه با حکمرانی جدید که تمام ساحات بشری را فراگرفته است نمیتواند حکمرانی منفعلی باشد؛ چراکه ساحت عقلانیت ما را به ساحت عقلانیت غرب تحویل میبرد. اگرچه حکمرانی جدید میتواند فرصتهایی را برای حکمرانی ما به ارمغان آورد؛ اما چالشهایی خانهبرانداز نیز برای ما ایجاد میکند. عقلانیت حکمرانی ما باید به بازسازی خود در مواجهه ما چالشهای جهان جدید و خصوصاً چالشهای حکمرانی جدید بپردازد و حداقل تا جایی که میتواند آگاهانه به آن بپردازد و از ساحتهای تنشزای آن، که سبب تزلزل عقلانیت ایرانی و اسلامی ما میشود، اجتناب کند.
کلیدیترین و مهمترین وجه عقلانیت و بهتبع حکمرانی جدید، تعمیق دمکراسی است؛ بهبود ارزشهای دمکراتیک، افزایش مشارکت مردم در امور، پاسخگویی، مسئولیتپذیری و توجه به تنوع و تکثر انسانها. غالب این ارزشها، ارزشهایی است که مردمسالاری مبتنیبر عقلانیت الهی و دینی باتوجه به تصریح قانون اساسی پذیرفته است. بنابراین آنچه اهمیت مییابد ایجاد سازوکارهایی برای بهبود مردمسالاری و تعمیق آن است.
بااینحال حکمرانی مبتنیبر عقلانیت جدید چالشهایی را برای نظام اسلامی بهوجود میآورد. درصورتیکه به چالشهای عقلانیت جدید -که عمده آن از تعارض ابتنای عقلانیت جمهوری اسلامی به ارزشهای ثابت الهی، اخلاقی و معنوی است- توجه نشود در آینده نظام با مشکلات عدیدهای مواجه میشود کمااینکه در وقایع سال 1401 با آنها مواجه شد. بنابراین انتظار میرود الگوهایی برای حکمرانی ابداع شود که اولاً، تعمیق ارزشهای مردمسالاری وجه اصلی آن الگوها باشد، ثانیاً، این الگوها مبتنیبر ارزشهای اخلاقی و الهی باشد.